427 : آشفتگی

خب راستش دستم اصلا به نوشتن نمیره فقط میخواستم اعلام وجود کنم که زندم :دی از بس هر روز مینویسم اینجا یه روز نیام فکر میکنم یه کاری نکردم :)
پایان نامم تقریبا مشخص شده که کی هست خب کلی خوشحالم دو سه هفته وقت دارم و راستش کلیم انرژی. نمیدونم الان یجوریم مثل باتری که شارژ شده . شایدم  مخزنی که تخلیه شده و دوباره جا داره تا پرش کنی.
امروز باشگاه نرفتم. بیتا میگفت چهار شنبه تموم میشه. البته یه هفته کلا نرفتم چون که سرما خورده بودم گفتم برم همه رو مریض میکنم.
میخوام بیفتم به جون اتاقم دوباره یه ذره بهم ریخته شده. راستش فکر میکنم علاوه بر انجام دادن کارای پایان نامه که تهشه برسم کتاب جمهورم تموم کنم. تو این مدت.کتاب پنجمو باید شروع کنم البته امشب نه فردا فردا.
الان معلومه دارم بزور مینویسم نه؟ فکرم جای دیگست. دوست ندارم اینجوی نوشتنو. انگار فقط باید یجورایی نمیدونم چجوری بگم. با این که کلی چیز هست که توی مغزم جولون میده و بهشون فکر میکنم اما بهم ریختن. باید براش وقت بزارم. باید مرتبش کنم مثل اتاقم . کلافه شدم . راستش فکر میکنم لازمه امشبو از همه جا بیام بیرون. نه نت باشه نه تلگرام و نه اینستای شلوغو بی سرو ته که به جز چند نفر محدود که دیدن پستهاشونو دوست دارم حوصله بقیه رو ندارم. دلم میخواد همه چیو خاموش کنم و نباشم خودم باشمو خودم . دور شم از شلوغی.میدونی اینجام توی اتاقم اما انگار وسط هرجو مرجم. از شلوغی بدم میاد انگار نمیدونم چجوری کنترل همه چیو داشته باشم. انگار خیلی وقته زیادی نزدیکم. شایدم خیلی دور ! شاید از وقتی گوشی خریدم. دلم تنگ شده! باید امشبو وقت بزارم واسه مرتب کردن اتاق واسه مرتب کردن اشفتگی ذهنم. اصلا فقط میخوام تو دنیای واقعی باشم فقط. همین شاید اصلا هیچ کاریم نکنم. فقط احساس گم شدن دارم .انگار لب مرزم.باید از این مرز فاصله بگیرم.باید ببینم کجام. خیلی درگیر بیرون شدم انگار.اصلا شاید همش چرت باشه. فقط میدونم نمیتونم ادامه بدم اینجوری. میفهمی؟ نمیدونم حتی چجوری باید منظورمو برسونم. دیروز اینو فهمیدم و امروز مطمئن شدم مشکل از کجا میتونه باشه. بیخیال.


منبع این نوشته : منبع
انگار ,میکنم ,راستش ,نمیدونم ,اصلا ,شاید ,واسه مرتب ,نمیدونم چجوری

425 : یوهوووو

خب صبح بخیر :)

سحر خیز شدم میخوام برم عکاسی.هورااااااااا :) دیروز طبق معمول مثل این چند روز بودم. تو اون گروهه که واسه پایان نامه زدن از بچه ها پرسیدم تاریخو پرسیدن یا نه بعد گفتم اگه کسی میپرسه بی زحمت اینکارو کنه که دوستان غیور هیچ کدوم جوابمو ندادن! با یه بدرک ، گفتم مگه خودت علیلی . این شد که خودم نیت کردم واسه استاد ایمیل فرستادم. حالا استادم جوابمو نداده چک نکرده میلشو:(. میشه چک کنی جان هرکی دوست داری دارم نگران میشم استرسم گرفتم خووو:( .

برم کم کم کارامو اوکی کنم واسه بیرون رفتن گشنمه گشنمه :)


منبع این نوشته : منبع
واسه

423 : فرهاد





 دریافت



منبع این نوشته : منبع

422 : همچنان در راستای پایان نامه

خب چشم به هم زدن شد پنجشنبه نهم شهریور :/  احتمالا فقط یک هفته واسه کارام وقت داشته باشم که عکسارو جدا کنمو مرتب بعد هفته دیگه بفرستم واسه استاد بعد واسه این امضا اینا برم دانشگاه که اینم میفته هفته دیگه تاریخم معلوم نیست. ساجده میگفت یکی از بچه ها میپرسه قراره بهش خبر بده! من دیگه حرفی نزدم گفتم کارشونو بکنن خبر میرسه به منم دیگه اما هنوز خبری نشده حالا باید بپرسم ازشون. فرضو میگیریم این هفته، هفته اخره بعد من هنو دارم عکس پاک میکنم وای خیلی خونسرد پیش میرم شورش درومده رو نرو خودمم خودم :دی عکسامو که پاک کردم ازش تازه شده ٣٢٤ تا -___- دلم نمیاد پاک کنم نه که خیلیم عالی شدن حیفه :/  باید فکر کنم یه تنفسی به خودم بدم. شایدم نباید پاک کنم خوبارو باید انتخاب کنم :\ هنگ میکنه ادم خب. اما باز باید نگاه کنم نمیدونم اصلا چقدر دیگه باید پاک کنم. حالا فردا میرم عکاسی یعنی باید برم یه بخشیش ناقصه خدا کنه جور بشه برنامم خوب پیش بره. امروزم همت کنم تمرکز کنم روی متنم اصلا تا شب سعی میکنم وقتو نزارم بیخود بگذره یه نتیجه گیری برسم واسه همش.استرس گرفتم خب طبیعی اصلا مائده استرس نگیره کار نمیکنه :دی (ستادروحیه دهی) خودتو جمع کن دخترم با این که کلی کار کردی اما انگار هیچ غلطی نکردی کلی کارت مونده . نمیدونم عکسامو کجا بدم چاپ. اون جای همیشه استرس دارم گند نزنه به کارم من که شانس ندارم:(. دفعه اخر که دادم چاپ کنه عکسام سیاه سیاه بودن علنن. نمیگم خود عکسا تیره نبودنا نه ولی من چند تا عکس قدیمیمم که داده بودم چاپ بچه ها ازم گرفته بودن رو گذاشته بودم توش اونام با این که نورشون خوب بود همونجور شده بودن :( نمیدونم واسه اینم چیکار کنم. باید همون موقع میرفتم میگفتم اینا چیه خب ادم هزینه میکنه اما نرفتم گفتم زشتِ یه دفعه اینجوری شده حالا بری بگی :| :( الان چیکار کنم ایا ؟ حتی اگه همینجام برم بدم که احتمالا اینکارو کنم نمیدونم چرا باز ترجیح میدم زود تر برم که حول حولی انجام ندن اصلا دلم راضی نیا ببینیم چی پیش میاد بیخیال. 


منبع این نوشته : منبع
واسه ,اصلا ,نمیدونم ,هفته ,استرس ,حالا ,هفته دیگه

419 : هفتم شد :/

خب تازه دور اول تموم شد. دیشب تا صبح بیدار بودم. بعد تا ظهر خوابیدم:/ بریم رو دور دوم احساس میکنم کم آوردم. انتخاب کردن سخته خیلی سخت. شاید امروز نگاه نکنم عکسامو یه استپی بدم بشینم پای متنم هنوز خیلی کار داره خیلی.واای چرا اینقدر زمان زود میگذره :((( باورم نمیشه هفتم شهریور شده. جمهور تقریبا اخرای کتاب چهارمم امروز سعی میکنم تمومش کنم. حالمم خیلی بهتر شده از اون بی حالی دارم در میام. دلم میخواست عکسارو میبردم کوچیک کوچیک برا خودم چاپ میکردم اونجوری خیلی بهتر میتونم تصمیم بگیرم اما الان نمیشه :( کاش اینقدری خوب بودم که بتونم راحت و سریع انتخاب کنم و البته کاملا مطمئن. الان یجور وسواس گرفتم نکنه گند بزنم -__- میدونم میدونم فقط شاید فقط یجور فکر مزخرف باشه میدونم تمرکز کنم احتمالا بتونم از پسش بر بیام نه این که اشتباه نکنما ولی خب صد درصدم غلط انجام فکر نکنم بدم. باید این اخلاقمو که مطمئن عمل نمیکنم یا یه جاهایی مطمئن حرف نمیزنمو نظر نمیدم تغییر بدمو روش کار کنم ؟؟. اخه نمیدونم چجوری میشه راجع به مسائل قطعی نظر دادو مطمئن بود. کاش میدونستم چجوریه یعنی چی درسته. بگذریم. باید تا اخر هفته اینا انجام بشه تا برم عکاسی کنم کارم کامل باشه. یعنی میشه خوب بشه؟ کاش خوب باشه همه چی :( نمیگم عالی. اما نسبت به خودم خوب باشم کاش میتونستم. برام مهمه :(

منبع این نوشته : منبع
خیلی ,مطمئن ,باشه ,میدونم ,خیلی بهتر

418 : و همچنان هیچ

اگه بگم امروز دقیقا داشتم به اون موضوع فکر میکردم باور میکنی؟ شاید فکر کنی من بچم! من هنوزم دلم نمیخواد بزرگ بشم حداقل نه مثل بقیه! مدام سعی کنم خیلی عاقلانه رفتار کنم و نگاه کنم چی خوبه چی بد تا انجامش بدم. چی مناسب هست چی نیست. چه کاری در شأن منه چکاری نیست ،چه کاری عرف جامعست و همه تاییدش میکنن چه کاری نیست و از این قبیل. منظورم اینه که خب کاراییو انجام بدم که روتین هستن کارایی که هیچ ذوقی پشتش نباشه هیچ درکی ،هیچ احساس و عشقی کارایی که فقط منطق پشتشون باشه. حرفاییو بزنم چون همه این حرفارو میزنن. جوری لباس بپوشم چون باید اونجوری باشم یا این رنگو بپوشم یا نه. ارایش کنم یا نه. این که مدام سعی کنم کامل کامل باشم. هرچند بعضی وقتا ناخودآگاه یسری چیزا از این قبیل رو ادم انجام میده و خب باید انجام بده مثل شاید فکر کردن به نحوه ی لباس پوشیدن تو جاهای مختلف یا ست کردن لباسا اونجوری که دوست داری و ... اما قطعا تجربش متفاوت از موردهای مشابه هست که مجبور میشه ،این موقع ها ادم و چه عذابی رو تحمل میکنه . بعضی وقتام شده امتحان کنم مثلا یه مدت تصمیم گرفتم بیشتر ارایش کنم یه ذره سنم بیشتر بشه یعنی اندازه واقعی شو حداقل نشون بده. که البته فقط شامل خط چشم کشیدن میشد وای اگه بگم چقدر عذاب اور بود که هر روز صبح پاشم سه ساعت تلاش کنم یه خط صاف بکشم پشت چشم نمیدونین اخرشم اصلا قشنگ نمیشدم فقط از اون حالت ساده در میومدم و بقولی مثل بقیه میشدم. که اونم تصمیم گرفتم انجامش ندم دیگه حداقل این عذابو همیشگی نکنم. خب من ساده رو ترجیح میدم. یا مثلا رژ لب که خیلی چیز ساده ایه :/ اصلا این بشر دو مینم رو این لب لعنتی نمیمونه جدا از اون اصلا نمیتونم واسه مدت طولانی رو لبم نگه دارم وای به خصوص این ٢٤ ساعته های لعنتیو مثل لاستیک میمونه اخه چرا ادم باید بزنه همچین چیزیو همیشه و هر روز :/ به قول بیتا من میزنم پاک میکنم :/ فقط حروم میکنم رژو (واقعا هم همینه) حالا یه وقتی یه جایی اشکال نداره اما خب هرکس یجوری ترجیح میده مهم اینه هرکاری که فکر میکنی راحتی روانجام بدی نه کارایی که عرف هستن رو. میدونی من منظورم این نیست که ادم بدون منطق و شعور وفکر بشه. اتفاقا برعکس.ادم ناخودآگاه رشد میکنه این چیزی نیست که بشه جلوشو گرفت و ازش جلوگیری کرد باید باشه اصلا ادم مدام برای بیشتر فهمیدن درک کردن زندگی میکنه. اما به مرور یه چیزاییو فراموش میکنن آدم بزرگا!یاد کتاب شازده کوچولو افتادم. اخه اینجوری بودن چه جذابیتی داره که اوف نمیدونم چجوری بگم. منظورم از بزرگ نشدن ، مثل بچه ها شدن نیست. منظورم اینه بعضیا یا کاملا مثل بچه میمونن یا کاملا بزرگ ایده ال عقل کل و از این قبیل . به نظرم باید یه چیزی بین این باشه. یا یه چیزی گم شده. یسریا با بالا رفتن سنشون خودشونو بین چارچوب مسخره ای قرار میدن که خیلیم نسبت بهش آگاهی ندارن. من بچه نیستم اتفاقا اصولا معاشرت با ادمایی که از لحاظ عقلی رشدشون بیشتره و پخته ترن رو همیشه بیشتر دوست داشتم و فهمیدنشون نسبت به همسن و سالام برام راحت تر بوده. گاهی اوقات توی انجام کارایی که خیلی از همسنو سالام شاید پیگیرش باشنو نمیفهمم.  یه وقتایی  شاید این اصلا تو ظاهرم مشخص نباشه یا کسی تا باهام حرف نزنه نفهمه اما در کنار اینا دلم میخواد زندگی کنم دلم میخواد خودم باشم اون چیزی که واقعا هستم حتی اگه اشتباه باشه. دلم میخواد یاد بگیرم تجربه کنم حتی اشتباه کنم. دلم نمیخواد یه ادم کامل باشم که نتونه به چیزای جدید برسه یا مثل یه ادم اهنی زندگی کنم. 


منبع این نوشته : منبع
اصلا ,کارایی ,باشه ,منظورم ,چیزی ,انجام ,تصمیم گرفتم ,کامل باشم ,منظورم اینه

417 : از آن من نیست...

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست

بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست


با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست

از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست


از لذّتی جان گرفته‌ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست.



احمد شاملو ١٣٣٨  

شعر: فقر

دفتر: باغ آینه


منبع این نوشته : منبع

416 : هیچ

تازه از خواب بیدار شدم صبحونه خوردم تازه. دیروز اصلا نشد بنویسم نمیدونستم چی بگم! یه خورده دلم گرفته بود. باباحاجی خونمونِ از دیروز با این حال عکسامو اوکی کردم یسریاشو و یه ذره جمهور خوندم. الان میخوام دوباره بشینم پای عکسام جمهور بخونم زبانم حتما بزارم تو برنامم. تا شب ببینم چی میشه. 


منبع این نوشته : منبع

415 : به دیدارم بیا هر شب ...

مهدی اخوان ثالث ١٣٦٨، تورج حمیدیانعکس از تورج حمیدیان ١٣٦٨

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!

مهدی اخوان ثالث

منبع این نوشته : منبع
نیلوفر ,پرستوها ,تالاب ,می‌ترسم ,نمی‌خواهم ,خواب ,خواب برخیزند

414 : جمهور

هلکو هلک رفتیم درمونگاه یعنی زورم میومدا ولی دیگه برای اولین بار و اخرین بار حاضر شدم اینکارو کنم. خوابم نمیاد   مغزمم نمیکشه عکس نگاه کنم. میخوام ادامه جمهور رو بخونم اخ یعنی میشه بتونم درست بخونمش تموم بشه؟ ٢١٥ صفحه خوندم خب کمم نی اما همش یک سوم کتاب ِ .خیلی دیگه فاصله انداختم بینش. دیگه وقتشه زودتر جمعش کنم اصلا دوست ندارم طول بکشه.




منبع این نوشته : منبع

413 : دیشب

دیشب رفتم دکتر درمانگاه در خونمون خب اینجا بر عکس جاهای دیگه خلوته و خیلی شلوغ نیستش. یعنی دیشب که فقط من بودمو یک نفر دیگه. خب من معدود دکتراییو دوست دارم که این دوستمون یکیش بود :) از این درست حسابیا که قشنگ میفهمی طرف واسه پول نیومده پزشکی و معلوم چیزای دیگه ای رو دنبال میکنه با این که سنشم اوکی بودو زیاد نبود اصلا حدودا حداکثر چهل شایدم چند سال بیشتر بهش میخورد. دوتا آمپول لعنتی گرفتم هر چند که بهم حق انتخاب داد اما برای اولین بار سعی کردم مثل یه دختر بالغ رفتار کنمو فقط به این فکر کنم زودتر باید خوب شم.امشب باید برم اون یکیشو بزنم. و قرصو این داستانا. دیشب لرز کرده بودم باورم نمیشد. یجوری مریض شدم انگار چله زمستونه باور نمیکنی اووف داشتم فکر میکردم به این نتیجه رسیدم سرماخوردن تو تابستون همونقدر مسخرست که گرما زده شدن تو زمستون :/// 

از اینا بگذریم با این که کلا کنترل عوارض مریضی یه ذره سخت هست اما تمام تمرکزمو گذاشتم روی عکس و کارام دو سری از عکسامو اوکی کردم یک سریم به نصفش رسیدم. البته این دفعه اوله دارم نگاه میکنم از اول دوباره و باید دوباره و دوباره این کارو انجام بدمو ازشون عکساییو پاک کنم. خوبیش اینه که هر دفعه که نگاه میکنی بیشتر واست روشن میشه یه چیزایی. باید حتما دو بار دیگه برم عکاسی اما اینو تمومش کنم تکلیفشون مشخص بشه بعد.

خب دیگه این که ، میدونی خیلی طولانیِ یعنی مطمئن نیستم در موردش بتونم اونجوری بگم. در مورد اون یجورایی زمانِ  و کاملا هم ربط داره به اون موضوع. مرور کردنش سخته خیلی سخت. راستی وااای دلم میخواست کلی چیز تعریف کنم کاش میشد کلی میخندیدیم دیشب وقتی مامانم ازم پرسید قهقهه میزدم. میدونی قهقهه ای که بعدش یه تلخی میاد رو لبت و طعمشو میچشی شاید واسه این که نمیدونم بیخیال . میخوام بشینم پای عکسا دوباره وای نباید بزارم زمان از دستم در بره. 


اگه فکر کردین من دیوانه ام کاملا حق دارین اصلا جدیدا دوست دارم جوری بنویسم که انگار مخاطب داره و خونده میشه. اینجوری نوشتن خب یجورایی راحت تره و خودمم بیشتر یادم میمونه وقایع رو :)


منبع این نوشته : منبع
دیشب ,خیلی ,دوست دارم