836 : صبح بخیر

خب من اوکی که بشما صبح به موقع چشم باز میکنم مکافات بیدار شدنو ندارم حتی اگه دیر بخوابم اما امان از وقتی اوکی نباشه یه چیزایی:/ به هر حال کلی خوشحال برا این که امروز اولن که تا ظهر نخوابیدم این روز دوم هست دو این که یه انرژی گرفتم چون فکر میکردم نمیتونم یادداشتهارو اینقدر به نظرم طولانی بود تموم کنم.این خیلی طول کشید و یکی از کارایی بود که رو دوشم سنگینی‌میکردو از این حرفا. الان میخوام امروز صبحانمو بخورم برم حموم بعد بشینم پای اون مقاله ای که خونده بودم و قرار بود بنویسم اونو دوباره بخونم و نمیدونم بتونم نتونم بشه نشه ولی همه سعیمو بکنم که اونم تموم شه این دفعه گند زدما سر انجام دادن کارام خیلی افتضاح پیش بردم :( درستش‌میکنم. البته میگم به خاطر شرایط بود ولی اینم تموم بشه میتونم به کارای جدید فکر کنم که چی بخونم. دلم میخواد علیه تفسیر سونتاگ رو بخونم نشر حرفه نویسنده. حالا ببینم چی‌ میشه. 


منبع این نوشته : منبع
بخونم ,تموم

832 : مغزم نمیکشه

وااای باورم نمیشه احساس میکنم مفزم از کلمات داره منفجر میشه. یجوری خوابم گرفته که انگار کوه جابه جا کردم.حدودا هفتاد صفحه مونده دلم میخواد تمومش کنم امشب شاید یه ذره استراحت کنم بعد. مغزم نمیکشه.نمیدونین از یه کتاب ۲۵۰ صفحه ای که خیلی کم هست با توجه به فونتشو قطع کاغذو اینا چه چیزهایی که در نمیاد چه چیزهایی که پشتش نیست یا هست.  داستایفسکی جان عزیزم دمت گرم اقرار میکنم من متلاشی شدم.✋


منبع این نوشته : منبع
مغزم نمیکشه

826 : بامداد

اصلا یهو دلم املت خواست. یجوری‌که اصلا قابل وصف نیست مدتها بود واقعا هوس چیزی نکرده بودماااا غذا خوردنم صرفا انجام وظیفه بود :دی کاش میشد برممم همین الان درست کنم ولی سر صدا میشه. وااای املت با پیاز :دی میتونم تصورش کنم گشنمههههه :)  حالا اگه صبح بشه هوسم میره -___-

شاید از تاثیرات گرون شدن تخم مرغِ :دی 


دروغ چرا همش تو هپروت بودم هیچی‌نخوندم :( البته شعر چرا! 

دلتنگی داره عادت میشه. بیا این عادت رو بشکونیم ! 


منبع این نوشته : منبع

834 : و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند...

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه یی می خواند،

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه ی برفی

به اشکی نریخته می ماند.


سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.


در این سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

و من.


مارگوت بیکل 

ترجمه: احمد شاملو

کاش برف میومد...

 


منبع این نوشته : منبع
اشکی نریخته

830 : خواب...

فروغ فرخزاد


شب بر روی شیشه‌های تار 

می‌نشست آرام چون خاکستری تبدار 


باد نقش سایه‌ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می‌کرد 

پیچ نیلوفر چو دودی موج می‌زد بر سر دیوار 


در میان کاج‌ها جادوگر مهتاب 

با چراغ بی‌فروغش می‌خزید آرام 


گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می‌کرد 

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی 


گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغ‌های سبز

چشم‌هایت برکه تاریک ماهی‌های آرامش 

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا 

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری‌های فراموشی... 


فروغ فرخ‌زاد

خواب ، از دفتر اسیر


منبع این نوشته : منبع
خواب

829 از دوست داشتن ...


امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می‌بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه‌هایم جرقه می‌کارد


شعر دیوانه تب‌آلودم

شرمگین از شیار خواهش‌ها

پیکرش را دوباره می‌سوزد

عطش جاودان آتش‌ها


آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره‌های الماس است

آنچه از شب به جای می‌ماند

عطر خواب‌آور گل یاس است


آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من


آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها


دانی از زندگی چه می‌خواهم

من تو باشم، تو، پای‌تاسر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو


آنچه در من نهفته دریاییست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفان

کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می‌خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها


بس که لبریزم از تو، می‌خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست.


فروغ فرخ‌زاد

دفتر اسیر


تولدت مبارک فروغ. ازت خیلی چیزا یاد گرفتم مثلا زن بودن رو نترسیدن رو تویشاید خیلی چیزا وقتی دورم نبود... بگذریم. 


منبع این نوشته : منبع
دوست ,می‌خواهم ,دوست داشتن ,خیلی چیزا ,داشتن زیباست ,گرچه پایان ,آغاز دوست ,دوست داشتن زیباست

828 : در هَم

خب من اوومدم. این دو روز هی میشستم سر کتاب و بخش تفسیرهای یادداشتهای زیرزمینی رو میخوندم. راستش الان احساس میکنم مخم نمیکشه دیگه واقعا برا امشب .کمتر از دویست صفحه مونده. بعضی کتابا ها شاید خودشون کلا خیلی به نظر طولانی نیاد ولی به اندازه چهارتا کتاب یهو میبینی انرژی و زمان میخواد البته شاید تو ادما این متفاوت باشه. الان شام شنیسل گذاشتم یه خورده دیگه حاضر میشه بعدکه خوردم مینویسم این بار‌که همه چی خیلی اوکی پیش‌رفت.

این دوروز فیلم هم دیدم دو تا فیلم گفته بودم با مروارید خیلی وقت پیش خریده بودم؟ همون موقع که لپ تاپو بردم درست کنم فکر میکردم زود درست میشه.البته به انتخاب مروارید بود نه من. گذاشتم با تلویزون دیدم.اصلا حواسم نبود لپ تاپ نی تلویزیون که هست. مامانم خونه بود گفتم صحنه هم ممکن دتشته باشه ها :دی ولی اونجوری نی:/ خب خونه خالی نمیشد این شد که به اندازه سی ثانیه نصیحت کرد نبین چیه این چیزا بعد بیخیال شد رفت تو اطاق :/ دیگه از وسطش اومد با هم دیدیم نه اونجوریم اینا که شوخی بود از ویژگی های بارز مامان این هست خیلی گیر نیست ولی خیلی گیر هست -___-  میگم گیرهاش بیچاره‌ دوره ای بود بیشتر. توی هرچیااا یعنی بچگیو سن رشدو اینها. اینجوری نیست اپن مایند باشه من ده سالم باشه بگه هرکاری میخوای بکن هرچی میخوای گوش بده هرجا میخوای برو و هرچی میخوای بخون و غیره یادم همین حدودا بود فکر کنم فیلم تایتانیک تازه اومده بود بعد دختر خاله هام داشتن گفتن ببینیمو اینا‌ اونا دیده بودن. هیچی دیگه نذاشت من ببینم اون موقع :/ اصلا یادم نی چه سنی بودم فقط تصاویر جلوی چشمم هست. یا بیرون رفتن.  من تا پارک در خونمون تنها نمیرفتم تا دبستان و راهنمایی. خیلیا شاید گیر ندن کلا اما مامان من یه چیزایی رو واقعا سخت میگرفت بعد ول میکرد.

 یه دفعه سیگار واسه کارگاه تبلیغاتم گرفته بودم یعنی گفتم بابا بگیره عمرا عمرا روم بشه برم بگم سیگار میخوام :/ شاید خیلیا بدشون نیادا ولی من این توی ذهنم هست که درست نیست شاید قشنگ نباشه بری بگی انگار ادم روش نمیشه شرمش میاد. حالا. بعد به مامان گفتم میخوام بکشم ببینم چجوریه ؟. هیچی دیگه ریلکس تست کردم در حد خیلی کم البته نه این که تا تهش برم. مونده بود چی بگه یعنی میدونی در مورد من اینجوری من اصولا هیچیو پنهان نمیکنم یعنی چیز خاصی برا پنهان کردن ندارم. میدون بخوام کاری کنم میکنم چه اون بدون چه ندونه چه بگه نه چه نگه یه خورده هم زیادی بهم اعتماد داره که نمیدونم از کجا میاد دقیقا:/ ولی خب اوکی. نه که حرفی نزنه ها ولی خط قرمزاشو میدونم خیلی وقتهام بهش نمیگم کلا خیلی توضیح بده نیستم که مثلا بچه باشم از مدرسه بیام سیــــر تا پیازو تعریف کنم.از بچگی اینجوری بودم کلا:/ شایدم یه خورده زرنگ باشم اما میدونه وقتی میگم میخوام امتحان کنم در حد امتحان هست نه بیشتر هرچند به اون یه دفعه خلاصه نشد یه بار دیگم با بیتا عکاسی میکردیم امتحان کردم. نه این که دوست داشته باشما خیلی جذاب هم نبود یعنی اصلا خوشم نمیاد یعنی چی آخه اینایی که مثل یعنی خودم دوست ندارم اما سالی یه بار ادم انگار دوست داره یه خورده خلاف کنه در‌حد یکی دوبار. احتمالا کسایی که قیافمو دیده باشن احتمالا فکرشم نمیکنن. اخه اینا که کاری نیست. هست؟؟ اصلا هم به خاطر علاقه نیست مه مثلا توی یه جمع همچین حرکتی برم یا خوشم بیاد‌. خب شاید این به زن بودنم برگرده این که یه تصویری تز خودت داری یا یه اصولی داری شاید بعضی وقتا بخوای واسه تخلیه کردن خودت تلافی کردن اونم نه با آسیب زدن به خودت فقط در سال شاید یکی دوبار میشکنیش ولی خب چرا نباید امتحان کرد؟ یعنی بار اول امتحان دفعات بعد که نمیشه امتحان ولی کلا ادم کنجکاوه دیگه. نه این که حالا همه چیم بخوای امتحان کنی دیگه همه چی عادی بشه ها منظورم این نیست. از خیای چیزام ادم خوشش نمیاد رغبت نمیکنه. این اشتباست؟ نمیدونم اصلا از کجا رسیدم به چی.

داشتم فیلمو میگفتم خیلی عاشقانه بود جفتشون اسمشونم یادم نی از این فیلمایی بود که مثل زنای قرن ۱۹ با اون لباساو فضاو کاخو اینا. خیلی برام چیز نبود جذاب نبود یا این که بگم وای قشنگ بود فقط طبق معمول از نظر تصویری چی‌میگن تارریخی اون لباسا و فضاو کاخ رو دوست داشتم. همین. 

الان که دارم ادامه رو مینویسم شامم رو خوردم. میشه ششمین غذام شنیسل. همه چی اوکی پیش رفت غذامم خوب شد. اصلا سخت نبود :))))


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,شاید ,یعنی ,امتحان ,اصلا ,نبود ,هیچی دیگه ,هرچی میخوای

839 : زیرزمین

راستش هنوز فکرم درگیره یادداشتهاست. خب میدونین من یه خورده مرده زیرزمینی رو درک میکردم وقتی میخوندم یعنی‌نه این که حرف من باشه ها مطمئنم اگه شاید کسی وبمو بخونه یا منو بشناسه میتون اشتراکاتی که باهاش دارمو درک کنه. نمیدونم خوبه یا نه و داشتم به همینش فکر میکردم بعد دیدم خیلی از کسایی که میشناسم و قبولشون. دارمم همونجوری بودن مثل هدایت. مثل کافکا و شاید بشه از‌این مثالها اورد و دید شاید در طیف درجه بندی بشه اون زیر زمینی بودن اون جدا بودن ولی فکر نکنم چیز بدی باشه نمیدونمنمیدونم شاید خود اون شخص بیشتر از همه اذیت بشه ولی همین زیرزمینی بودن شاید بائث بشه چیزای بیشتری رو یا همونهایی که هستن رو بهتر درک کنه. البته مرد زیرزمینی داستان یادداشتها شاید نهایتش بود شاید نمیدونم بیخیال هنوز به نتیجه نرسیدم. 


منبع این نوشته : منبع
شاید ,زیرزمینی

833 : پایان کتاب یادداشتهای زیرزمینی


یادداشتهای زیرزمینی (با چهارده تفسیر) اثر فیودار داستایِفسکی ، ترجمهٔ حمیدرضا آتش برآب ، نشر علمی فرهنگی تموم شد. باورم نمیشه تونستم تمومش‌کنم. خیلی طول کشید فکر کنم. ولی یه چالش بود برام اصلا یه چیز عجیبی بودا اولش اینجوری به نظر نمیومد. خوندن تفسیر ها هم حقیقتش ابتدا که شروع کردم خیلی کسل کننده بودن اما کم کم هرچی جلوتر میومدم به نظر برام جذاب تر شد.  اصلا نمیدونم باید چی بگم. فکر کنم هرچی باید در مورد این کتاب میگفتم گفتم تا الان. چیزی که میدونم این هست که این کتاب بی تاثیر نبوده روم. شاید حتی برای هضم کردنش یه خورده زمان لازم داشته باشم. همین. یه خسته نباشید به خودم :دی. 


باورم نمیشه تموم شد. از همون حس‌گند بعد کتابایی رو دارم که انگار باهاش جون کندم اخت شدم حالا جدا شده ازم. حالا باید چیکار کنم. دیگه دغدغه خوندنشو تموم کردنشو ندارم. شاید دارم چرت مینویسم حال ندارم واضح حرف بزنمو توضیح بدم. خوابم میاد حتی مطمئن نیستم دیگه بتونم بخوابم. 


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,تموم ,باورم نمیشه ,یادداشتهای زیرزمینی

837 : من معتادم :/

اغا اعصابم خورده عصر بود خوابیدم بیدار شدم دیدم به هیچی دسترسی ندارم:/ قند شکنمم نمیدونم چرا کار نمیکنه:/ رو نرومه این وضعیت -___- خدایی اینجوری نی مه اصلا هی برم ام الان هی میخوام ببینم چه خبرایی هست -_____- فقط واتساپو بعد چند سال وصل کردم فقط با بیتا در ارتباطم. زیاد ننوشتم فکر‌ کنم با این وضعیت مجبور باشم یسره بشینم پاش تا صبح. 


منبع این نوشته : منبع

825 : همه چیز داره آروم پیش میره. من دلم نمیخواد تا ته عشق برم و تمومش‌کنم...میدونم اونم همین نظررو داره.

بگذار

همه چیز ، آرام پیش برود

آنقدر که هیچوقت به پایان نرسیم. 


بگذار

همه چیز ، آرام پیش برود

تا

همیشه قُلّه ای برای فتح ، باقی بماند


بگذار

همه چیز آرام پیش برود

تا

فرصتی برای باز گشتن باقی نماند

ما

هزار بار دنبال احساسمان دویده ایم


این بار

بگذار

همه چیز

آرام پیش برود...


افشین یدالهی

یادش افتادم...
یادش میفتم با بیشتر شعرهای آقای یداللهی...


منبع این نوشته : منبع
برود ,آرام ,بگذار

840 :هیچ

تا صبح بیدار بودم و دیر خوابیدم برا همین الان بیدر شدم. لود که بشم میرم سر کارم میدونم باید چیکار‌کنما اگه فقط عمل کنم ... :( بیخیال یکی نی بگه بزار بیدار بشی مائده بعد. دیشب فقط فکر‌میکردم فکرم درگیر بود در مورد همه چی اما هیچ نتیجه ای نداشت. من معلقم‌ وسط نا کجا. بگذریم ...


منبع این نوشته : منبع

838 : همین دورو ور

خب اصلا اون وضع رو که همش بخوام پیگیر باشم نمیتونستم تحمل کنم. یعنی چیزم ریختنا وصلم شد ولی حوصله یسری درگیریارو ندارم هی بحث میکننو اینا. در نتیجه برای ارتباط ضروری بعد قرنی واتس اپ ریختم که خداروشکر خبری نیست. شاید اصلا بهونه ای بشه بعدش کلا تلگرام در همین وضعیت بمونه بلکه من از این گروهها یا کانالایی که صرفا از رو رودروایستی مجبور شدم توش موندم خلاص شم. بالاغیرتا اینقدر رو نرومن که نگوو اصلا نمریرم زیاد فقط پیاما تلمبار میشن وا میکنم میبندم:/ عوضش واتساپ فقط بیتا توش هست اصلا خبری نی مثل کنج دنج میمونه :دی

یه خورده فکرم درگیر مسائلی بود که پیش اومده ولی الان ولش کردم میخوام بشینم سر کارم نمیدونم چجوری باید انجامش بدم یعنی واقعا وقتی به اینش فکر میکنما گیج میشم. ولی باید سعیمو کنم مائده ترو خدا تمرکز کن انجامش بده تموم شه. 

صورتم یه عالمه جوش زده از صدقه سر همون شکلاتایی که خوردم حالا مگه خوب میشه. قشنگ به غلط کردن افتادم. حالا رفتم سراغ عرقیجات :/ هی کاسنی بخور شاتره بخور چهارگیاه بخور. هی صورتتو بشور الکل بزن :/ هیچی دیگه فکر کنم باید بیخیال شم نه. مثل ابله مرغونیام. 



منبع این نوشته : منبع
اصلا ,بخور